|
|
|
|
|
* ای خـدایـای من! من به جفا بیـش از برادران یوسفـــم و تو به کـرم، بیش از
یوسفی. با من آن کن که یوسـف با بـرادران جافی خود کرد. * ای مـونــس نـجــواهای پنـــهان! اکنون احسـاس می کنـم که در دریایی از درد،
غوطه می خورم ودر دنیایی از غم غرق شده ام ،به حدی که اگر همه عالم را علیه
من آتش کنی و زیر کوهــهای غم و درد مـرا شکنجه کنی ، حتی آخ نمی گویـم و
کوچکترین گله ای ندارم ، به شرط اینــکه بدانم که این بـلاها از محـبوبــم به من
رسیـده است. احــساس لـذت می کنـم و هـمـه ی ایـن دردهـا را به جـان میـخرم.
* ای خداوند تنهایی! تو می دانی که تار و پود وجودم، با مـهـر تو سـرشتـه شـده
است. از لحظـه ای که به دنیا آمده ام، نام تو را در گـوشم خوانده اند و یاد تو را بر
قلبم گره زده اند وتو می دانی که بر قلب مجروحم،فقط مرهم یاد وذکر تو اثر دارد و
می دانی که در زندگی پر تلاطم خـود، لحظه ای تو را فراموش نکرده ام.
* ای پـناه اشـکـهای پنـهانی! تو به هر که، میـوه ی سنگین عشقــت را مـی دهـی،
شاخـه ی وجـودش را می شکنی. پـس، تـو خود مـرهم شـاخه های شکسـته بـاش.
* ای خـدای تنـهایـی هـایـم! اگر از من سنـدی را بطلبی ، قلبم را ارائه خواهم کرد
و اگر محصــول عمــرم را طلــب کنــی، اشــک را تقــدیمت خــواهم نمــود... |
||
|
|
|
|
|
وقتی ان بالا سکوت می کنی و قدم میزنی وقتی باد می وزد وقتی اب روان است وقتی سنگ هم لب به سخن میگشاید صدایی میشنوم اشنا ترین صدای دوران زندگی انها نمیگویند الله نمی گویند godحتی نمیگویند خدا ولی چیزی در قلبم زمزمه ی انها را معنی می کند و به من می گوید که خدا را صدا میزنند باد میوزد و به شهر ما می اید در کوچه و کنار باز هم زمزمه میکند ولی چیزی به گوش نمی رسد جز صدای بوق ماشین ها صدای قه قهه ها و همهمه ها صدای گریه کاش شهر هم سکوت میکرد باد در گوش بید ضمضمه کرد بید مججنون چه اشفته شده کاش شهر هم سکوت میکرد میخواهم بشنوم نوایی که بید را مجنون کرد نه نمی گذارند چا ره ای نیست جز ان که کوله را میبندم کفش ها را میپوشم و حرکت... حرکت به سوی زمزمه های بی صدا
|
||
|
|
|
|
|
گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن .شب چهلمین ، خضر (ع) خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر (ع) نبامد.زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم. گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم ،اما هرگز بلندی را بوی نبردم .زیرا از یاد برده بودم که خودت را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام. گفتند:دلت پرنیان بهشتی است .خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود . چنین کردم ،بوی نفرت عالم را گرفت .و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم ،شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است . به اینجا که می رسم ،نا امید می شوم.آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید :هنوز فرصت هست ،به آسمان نگاه کن . خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است .دلت را روشن کن. تا چلچراغ خدا را بیفروزی .فرشته شمعی به من میدهد و می رود. راستی امشب به آسمان نگاه کن ،ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است. |
||
|
|
|
|
|
نماز بگذاريد وزكات بدهيد .هر كار نيكي را كه پيشاپيش براي خود مي فرستيد
نزد خداوند خواهيد يافت .آري خدا به كارهايي كه مي كنيد ،بيناست .
بقره/110
اين آيه را كه خواندم دلگرم شدم انگار مطمئن شدم هيچ چيز توي اين دنيا حيف
نمي شود . هيچ چيز گم نمي شود .ما كارهاي خوبمان را براي تو مي فرستيم
و تو با وسواس و حوصله همه را پيش خودت نگه مي داري .هيچ وقت
هيچ چيز فراموشت نمي شود .
وقتي ما دوباره پيش تو برمي گرديم ،همه آنها رابه ما برمي گرداني و ما
حتما از اينكه هيچ چيز را از قلم نينداخته اي ، تعجب مي كنيم .
تو همه جا را مي بيني تو از همه چيز با خبري پس چرا ما اين همه
دل واپسيم و كارهاي خوبمان را به رخ ديگران مي كشيم . همين كه تو مي بيني
مگر بس نيست ؟
اين زندگي واقعا ماجراي عجيبي است . يك باغچه بزرگ كه هر كاري كه
مي كنيم مثل دانه اي است كه در آن مي كاريم . دانه اي كه جوانه مي زند ،رشد
مي كند ،بزرگ مي شود و هزار شاخ و برگ مي دهد . اما وقتي چشممان به
باغچه خودمان مي افتد تعجب مي كنيم . چرا يادمان مي رود كه اگر باغچه ي
ما سرسبز نيست تقصير خودمان است .
خدايا ! اما خوشحالم كه باغچه ي من توي دستهاي تو جا گرفته
و تو از آن نگهداري مي كني . خدايا ! كمكم كن ويادم بده كه چه
چيزي در باغچه ام بكارم . |
||
|
|
|
|
|
خدای خوب من !
از اینکه گاهگاهی در میان تمام مشغله های ذهنی و کاری و احساسی ام به یکباره خودت را به من می نمایانی و مرا سرشار از خودت می کنی تو را سپاس می گویم... و از همین جا می بوسمت ! |
||
|
|
|
|
|
پيش از اينها فکر مي کردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس و خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج بلور بر سر تختي نشسته با غرور رعد و برق شب طنين خنده اش سيل و طوفان نعره توفنده اش هيچ کس از جاي او آگاه نيست هيچ کس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از مين از آسمان از ابرها زود مي گفتند اين کار خداست پرس و جو از کار او کاري خطاست هر چه مي پرسي جوابش آتش است آب اگر خوردي عذابش آتش است با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم خواب ديو و غول بود خواب مي دديم که غرق آتشم در دهان شعله هاي سرکشم محو مي شد نعره هايم بي صدا در طنين خنده ي خشم خدا نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا تا که يک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يک سفر در ميان راه در يک روستا خانه اي ديديم خوب و آشنا زود پرسيدم پدر اينجا کجاست؟ گفت اينجا خانه خوب خداست گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند گفتمش پس آن خدا خشمگين خانه اش اينجاست ؟ اينجا در زمين ؟ گفت آري خانه او بي رياست فرشهايش از گليم و بورياست مهربان و ساده و بي کينه است مثل نوري در دل آيينه است خشم نامي از نشانيهاي اوست حالتي از مهربانيهاي اوست قهر او از آشتي شيرين تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستي را دوست معني مي دهد قهر هم با دوست معني مي دهد هيچ کس با دشمن خود قهر نيست قهري او هم نشان دوستي است تازه فهميدم خدايم اين خداست اين خداي مهربان و آشناست آن خداي پيش از اين را باد برد نام او را هم دلم از ياد برد مي توانم بعد از اين با اين خدا دوست باشم دوست پاک و بي ريا مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سکوت آواز خواند |
||
|
|
|
|
|
از من پر سیدند خسته ای گفتم اری
دیگر نه خسته ام نه غمگین
|
||
|
|
|
|
|
خدايا تو معركه اي ... ما يك باغچه كوچك داريم كه توي آن يك درخت انار است .هر روز نگاهش مي كنم و به او فكر مي كنم . به ريشه هايش فكر مي كنم كه تا كجاها رفته و چه كار مي كند . فكر مي كنم آيا درخت براي بزرگ شدنش درد مي كشد؟ هر وقت برگ هايش مي ريزد ، توي دلم مي گويم :«ديگر مُرد،تمام شد » اما هر سال خدايا، تو دوباره برگ هاي تازه به درخت انارمان مي دهي و جوانه توي دست هايش مي گذاري . شب مي خوابم و صبح مي بينم گل داده است .گل هاي قرمز قرمز . ذوق مي كنم و مي گويم : « خدايا تو معركه اي! » گلهاي قرمز كه انار مي شوند ،من همين طور مي مانم كه آخر چه طوري ؟ خدايا! آخر تو چطوري از هيچ چيز ،همه چيز درست مي كني . كنار باغچه مي نشينم ، يك مشت خاك بر مي دارم و مي گويم : آخر قرمزي انار از كجاي اين خاك در مي آيد ؟ شيريني و قيافه قشنگش از كجا؟ يك خاك و اين همه رنگ . اين همه بو اين همه طعم ! خدايا به يادت مي افتم ، حتي با ديدن دانه هاي سرخ انار . خيلي وقت هاخدا آدم ها را دعوت مي كند به نگاه كردن . ولي حيف كه ما آدم ها ،خوب نگاه كردن را بلد نيستيم .ما ذوق زده نمي شيم . تعجب نمي كنيم و اصلا حواسمان نيست كه خدا همين جاهاست . توي همين باغچه، لاي همين ابرها ،روي همين ثانيه ها. چشماي ما به همه چيز عادت كرده اند ، به همه چيز . تو چي؟ چه جوري نگاه مي كني ؟ تا حالا شده با ديدن چيزي مثلا يه درخت ، يه پرنده يا يه منظره ، آن قدر تعجب كني يا لذت ببري كه بگويي خدايا تو واقعا فوق العاده اي ! |
||
|
|
|
|
|
در سینه ات نهنگی می تپد این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست؛ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایَی اش کرده است. قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟! آدم ها ،ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد،قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع. این ماهی کوچک ،اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ،تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد خواهد کشید. تو اما ای کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نَقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس .کاش راه آبی به نا منتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.کاش... بگذریم... دریا و اقیانوس به کنار،نامنتها و بی نهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی.این آب مانده است و بو گرفته است.و تو می دانی آب هم که بماند می گندد.آب هم که بماند لجن می بندد .و حیف از این ماهی که در گِل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! |
||
|
|
|
|
|
و چاهــی که خنــده هایــمــان از آن مــی جوشــد … همان است که از اشکهایمان پر شده است. و چگــونه جـز این توانــد بــود ؟!!! هـر چـه غــم ژرفتـــر وجـود مــا را مـی کــاود … گنجــایــشی فـراخــتر برای شــادی خواهـیـم داشـت . وفتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن ، تا ببینی که این قلب همانی است که تو را غمگین کرده بود … و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببیـنی که براستـی در فراق آن چه که قلبت را ازشادی پر کرده بود گریه میکنی . بعضــی گوینـد شــادی از غـم عظیــم تر اســت … بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد … اما من با تو میگویم که غــم و شــادی از هم جدایی ناپذیرند … آن هــا ، باهــم نزد تــو مــی آیــنــد … و هنــگامی که یــکی از آن دو در کـنارت نشستـه اســت … به یـاد آر که دیـگری نیـز در بســـتـر تــو بـــه خواب رفتـه اســـت … فقط فرامـوش نکـن که هر چـه پیـش رو داری ، همه از سـوی خـداسـت پس همواره به یـادش باش که شادی و غم ، همواره می گـذرند و فقط و فقط خـــــداسـت که همیـشه باقیـســت او بـیــش از هر کــسـی به یـاد توســت از او غـــافــل نـــبــاش... ********* ***** |
||